| Limerence |
|
Desire knows no bounds
|
|
چگونه گوشه های تصوير تو را موريانه خورد يا نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد
دلبندم! امروز دوباره به ياد تو بودم. به ياد تنها باری که تو را ديدم و خدا می داند چه قدر از ديدنت خوشحال شدم. هرچند بايد پذيرفت که توالت جای مناسبی برای تنها وعده ی ديدار مادر و فرزند نيست، اما علی رغم تمام سرگيجه و تهوعی که داشتم، آن چنان با دقت نگاهت کردم که تصويرت تا ابد در ذهنم حک شده است. اقبال بلندی داشتی که مدت طولانی تری در دنيای ما نماندی. نه پدرت برای تو پدر می شد و نه من مادر درست و حسابی. فکرش را بکن، تمام دليل حضور چند ثانيه ای تو در اين دنيا چيزی نبود جز يک لجبازی احمقانه ی من و پدر بزرگوارت، همين. و تو اگر سه ماهه به دنيا نيامده بودی، مجبور می شدی با يکی از خودشيفته ترين والدين دنيا سر و کله بزنی. در عوض حالا هم تو خوشبختی، و هم من که می توانم برايت نامه بنويسم و تو را فرزندم خطاب کنم. می دانی دختر/پسر م، همين لحظه که مشغول نوشتن اين نامه هستم، تصوير پدرت درست مقابل چشمانم قرار دارد و موريانه ای مشغول جويدن تکه های باقی مانده ی آن است. از آن جا که تو با توجه به حضور کوتاهت در اين دنيا، فرصت آشنايی با حميد مصدق را نداشته ای، نمی توانی بفهمی وقتی موريانه ای شروع به خوردن چيزی می کند، نهايت ماجرا به عمارت از پای بست ويران می رسد ولاغير. شايد تعجب کنی که پس آن همه عبارات رمانتيک و عاشقانه ای که تو در بدو تشکيل يا حضور بطنی سه ماهه ات شنيده ای، کجا رفته! اما بايد به تو بگويم که دوره ی آن عشق های با شکوه ديگر گذشته. امروزه ديگر عشق ها شروع به جويده شدن می کنند، آرام آرام، و در طی ساليان دراز. تا اين که عاقبت با کوچک ترين تلنگری تصويرها از هم گسيخته می شوند و به همين سادگی آخر عاقبت لاو استوری های با شکوه می شود "نامه به کودکی که هرگز گريه نکرد". داستان من و پدرت هم با يکی از همان عشق های اسطوره ای تحت ليسانس بربادرفته و تورن بردز شروع شد. ادامه دارد.. |
|
u never know where u may be invited while walking
مرد: چرا نه؟ زن دستش را پس کشيد و گفت: بس که به هيچ بند است آدميزاده... بس که هر چيز خوبی بی دوام است... آدم دل اش می خواهد خوشی های اش را ابدی کند... انگاری که دل ات بخواهد امضا بگيری که تا ابد همه چيز همين طور بماند... شايد خنده دار باشد... ولی نمی توانم لحظه را دريابم وقتی نمی دانم لحظه ی ديگر يا چه می دانم فردايی ديگر آيا تو باز هم هستی که از عمق بگويی.... از احساس و از اين که با من آرامی. از من نخواه که بمانم... بگذار تا شروع نشده همين جا تمام شود.از عشق آن چه برای ام می ماند دلهره ی از دست دادن است... من می روم. فقط نويسنده می دانست که زن ذره ای به آنچه که گفت اعتقادی نداشت. زن به خوبی کارکرد هیپوتالاموس و انواع غدد برون ريز و درون ريز و هورمونهای پروژسترون و استروژن و تسترون را می دانست. او فقط به اين دليل آنجا نماند که آن روز شورت پت و پهنی پای اش بود که به تازگی هم با لباس های ديگرش توی ماشين رختشويی قاطی شده بود و رنگ خاکستری بدرنگی به خود گرفته بود و چند رديف از کش های دورش در رفته بود و به خاطر همين خجالت می کشيد که لباس های اش را درآورد. او به محض اين که به خانه رسيد به خودش لعنت فرستاد که چرا خسيسی اش گرفته بوده و به خودش گفته "عيب نداره واسه پياده روی شورت راحتيه ...همين يه بار می پوشم اش بعد می ندازمش دور! " |
|
بطور اتفاقي ويدئوآرت كوتاهي از يك هنرمند ايتاليايي ديدم كه با طرحي بسيار ساده و اجرايي مينيمال به استقبال اين مضامين رفته بود . Luca Curci هنرمند ايتاليايي كه در اغلب كارهايش به تنهايي انسان مدرن مي پردازد، فيلم con.fusionرا در سال 2003 ساخته است . ابتدا تصوير تلفني را مي بينيم كه زنگ مي خورد و بارها روي اين تاكيد مي شود و بعد در نماهاي جداگانه اي دو دختر جوان را مي بينيم كه تلفني با همديگر حرف مي زنند. موسيقي روي تصاوير است و صداي آنها را نمي شنويم. مشتاقانه با همديگر حرف مي زنند، تصاوير صورتشان بيانگر آن است كه گاه خوشحال مي شوند، گاه غمگين و حين مكالمه حس هاي مختلفي پيدا مي كنند در اين ميان دوربين با سرعت آرامي از آنها فاصله مي گيرد تا لحظه اي كه قطع نماها به صورت آنها متوقف مي شود و در يك نماي كلي و تكان دهنده هر دو دختر را مي بينيم كه در دو سوي يك مبل راحتي نشسته اند و با گوشي هاي تلفني كه با يك سيم مستقيم به همديگر وصل هستند با هم صحبت مي كنند . آنها همديگر را نگاه نمي كنند . انگار حتي متوجه حضور همديگر نيستند يا نمي خواهند باشند. فقط از طريق گوشي تلفن با همديگر حرف مي زنند و حواسشان به مكالمه شان است. صحنه ميخكوب كننده است. اين بنوعي نشانگر عدم توانايي برقراري ارتباط هايي طبيعي در انسانهاي امروزي ست. آدم ها از رويارويي با همديگر گريزانند، تحمل خيره شدن به چشم هاي همديگر را ندارند، ترجيح مي دهند حرفهاشان را پشت تلفن بيان كنند. چه! اينگونه مي توانند خود واقعي شان را، دروغ هاشان را و حقيقت هاشان را براحتي پنهان كنند و براي بيان هر آنچه از گفتنش ناتوانند جرات بيابند. در نماهاي بعدي به تدريج دختر ها از كادر تصوير محو مي شوند و تنها چيزي كه باقي مي ماند كفش هاشان و گوشي ها هستند اينجا جايي است كه ارتباط و وسيله ي ارتباطي به عنوان نيازي غير قابل انكار براي روح بشر نشان داده مي شود با اين تفاوت كه گويا امروزه اين ارتباط و اين نياز بكلي مستقل از مخاطب و طرف صحبت شده است. گويي براي آن دختران جوان اهميتي نداشته است كه آنسوي گوشي هاشان چه كسي نشسته باشد و به حرفهاشان دل سپرده باشد. آنها تنها نيازمند حرف زدن بوده اند.
بغض بيقرار |
|
زندگی يعنی سيرک، بچه شيرهايی کوچولو که شلاق بر تنشان میچسبد تا به حلقهی آتش نگاه کنند، تکهای گوشت نيمپز آبدار، يک شلاق، حلقهی آتش، مربی، گوشت، شلاق، نگاه، مربی، شلاق، اشک، و بعد ارادهی پريدن.
بچهشيرها زود ياد میگيرند که از حلقهی آتش بگذرند، روزی میرسد به زودی که شلاق بر تنشان فرود نمیآيد، ولی حرکت شلاق در هوا و ترکيدنش بر زمين همهی درد کودکی را باز میگرداند تا شير خسته از حلقه بگذرد، که شب بتواند تنهايیاش را مرور کند. زنها اينجوری مادر میشوند، مردهای سياسی اينجوری پا به ميدان مبارزه میگذارند، و بعد اشارهی يک شلاق کافی است که هرکس با پيشداوری خود زندگی را تعريف کند. دلم میخواست بی شلاق از حلقهی آتش بگذرم تا مربی دست از سرم بردارد، و همه چيز تمام شود. سوت و شور تماشاچيان برام اهميتی نداشت. و مثل سگ پشيمان بودم. رمان "تماماً مخصوص"، عباس معروفی |
|
.Mom's sick, she say she cant get up .My little brother is getting hungry ?I must go to the village and ask for some food, would you help me .Sure Connie, I'll help ya- .I always feel good when you're with me- .You're my friend Connie- ?Are you always gonna be there when I grow up, are you- .Cross my heart- ?Don't you forget about me, don't you forget about me .We were soft and young, in a world of innocence ?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams .Now you've gone away, only emptiness remains .I always feel good when you're with me- .You're my friend Connie- ?Are you always gonna be there when I grow up, are you- ?Don't you forget about me, don't you forget about me .We were soft and young, in a world of innocence ?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams .Now you've gone away, only emptiness remains ?Don't you forget about me, don't you forget about me ?Don't you forget about me, don't you forget about me .We were soft and young, in a world of innocence ?Don't you forget about me, don't you forget all of our dreams .Now you've gone away, only emptiness remains ?Don't you forget about me .We were soft and young, in a world of innocence ?Don't you forget about me .Don't you forget about me |
|
:Exactamente
ما آدم ها انسان های ناسپاسی هستيم. چون هر روز صبح که از خواب بيدار می شويم خدا را به خاطر آن که ديگر به مدرسه نمی رويم، شکر نمی کنيم!! "وودی آلن" |
|
wow
عجب فيلمی بود اين spring, summer, fall, winter, ...and spring |
|
معجزه
میشود لباسهام را به تنم آتش بزنی و من لباسهات را به تنت آب کنم؟ نگذار بروم جادو کن سنگ کن مرا نشسته و تماشاگر تو آنجا. تا به حال مرا زير نفسهای تو گمشده ديده بودی؟ خواب معجزه است تا چشم برهم میگذارم از راه میرسی با همان لبخند. و تو معجزهای تا چشم باز میکنم برابرم نشستهای با همان لبخند. همهی داشتههام شده نداشتن دستهات همهی من يعنی نبودن تو دستهات... دستهات را از تنم برنداری يکوقت! مثل نيستی دود میشود تنم. میدانی همهی نفسهام منتظر تو بودن يعنی چی؟ میدانی؟ موسيقی میگذارم کف دستم فوت میکنم برات فقط لبخند بزن برو کنار پنجره آمدن مرا تماشا کن اريب میبارم بانوی من! مثل اشکهام مثل نتهای کوچولو مثل نگاه تو. من عاشق پرستش توام و خودت هم اين را نمیدانی آقای من! پس چرا نيستی؟ حالا کجا دنبالت بگردم در اين نيمهشب؟ باز میچرخم در آغوش تو خودم هم نيستم حالا ... نيستم. تا حالا مرا ديدهای لبهام تبدار و دودل نه! هزاردلِ بوسيدنِ نقطه نقطهی تنت؟ |
|
ماه هم که نباشد
برای پريشانی اين شهر هزار بهانه پيدا می شود حيف است سيب را نچيده بميريم |
|
در چنين روز بارانی ای شاعر با آخرين ولوم ممکن می فرمايد:
بارونی.. باروونی.. دلم کوير لوته قسم بزرگ من.. قسم به تار موته.. قسم به تار موته.. |
|
اين آهنگه هست؟ |
|
|
|
به سلامتی!!!
مسألهی ذهن-بدن ” صدای گرمِ مخصوصاش قبلاً هم توجهام را جلب کرده بود. حالا داشت با کسِ دیگری از شعرِ فارسی حرف میزد. اسمِ امینپور و احمدی و آزاد را شنیدم. هوم... خانمِ بیستوپنج-ششسالهای که شاعرانی را میشناسد که هر کسی نمیشناسد. موهایش چه شکلی است؟ اسمِ خوئی را که شنیدم دیگر طاقت نیاوردم: رفتم و کنارش نشستم . زود بحث را از چنگِ آن دیگری درآوردم و خودم ادامهاش دادم. به نظر میآمد که خوشاندام هم باشد. نامزدداشتناش آیا کارم را سخت خواهد کرد؟ گفت که البته ارادتِ بسیار زیادی هم به شاملو و شفیعی دارد. برهنه تصورش میکردم. اسمِ اوجی را هم گفت. گفتم که فقط شعرِ درخشانِ منتهی به هوای باغ نکردیم و دورِ باغ گذشتاش را میشناسم، و صدای نالههای پرلذتاش [نالههای او، نه منصور اوجی!] را تصور میکردم. نزدیکِ اُرگاسماش نخواهم گذاشت چشماناش را ببندد.... اما یکدفعه دیدم که شعرِ بسیار بسیار مشهورِ سرشک را دارد به بامداد منسوب میکند. جوابیاش مطمئنام کرد که اشتباهْ لـُپی نیست. و نسبتاً بهسرعت مبرهن شد که از آثار و حتی از صاحبانِ آن نامها چیزی نمیداند. حیف... دوباره با روسری دیدماش. بلند شدم و رفتم. نشناختنِ شعرِ معاصر البته ناقضِ هوشمندی نیست و میتواند حتی ناقضِ بافرهنگی هم نباشد و مسلما لزوماً با آدمحسابیبودنْ ناسازگار نیست؛ اما اسمپرانیِ بیپشتوانه و تظاهر به دانستنِ چیزهایی که نمیدانیم... شنیع است. در سالهای اخیر این را نشانِ این گرفتهام که دیگر خیلی جوان نیستم: با کسی نمیخواهم بخوابم که احترامام را جلب نکرده باشد—نهایتاً، در بعضی روزهای بهشدت بیکسماندگی، برایم مهم نبوده است که طرفْ محققـاً آدمِ حسابیای باشد: پیش آمده است که در این مورد تحقیق نکنم؛ اما با کسانی که در ذهنام تحقیرشان کردهام هرگز نخواستهام بخوابم. چند سالی است که هیچ تنی را آنقدر نخواستهام که برایم مهم نباشد تنِ کیست—که چه مغزی در آن تن است. بحثِ دوست داشتن نیست؛ صحبت از ذهنی است که به چیزی بیرزد، با معیارهای من. چند مثال که احتمالاً میشناسید: با جِین فوندا (ی سی-چهل سال پیش!) حتماً میخواهم. با جنیفر لوپز احتمالاً هرگز نخواهم خواست. در حالتِ عادی، با زیتاجونز و جولی نمیخواهم، یا دستکم پیش از گفتوگوی نیمساعتهای نمیخواهم. “ |
|
يک بار برای هميشه دستت را به من بده
|
|
آقای دکتره می گه:
تعبير من از عشق اينه: "مرج البحرين يلتقيان" دوست داشتم تعبيرشو |
|
...فاجعه هم زمانی رُخ میده که آدم به خاطر يه آدم و يه رابطه، رابطههای ديگهش، بخشی از عواطف و احساساتش رو از دست بده، و با گذشت زمان تازه بفهمه که چهقدر، چهقدر، چيزهای مهمی رو از دست داده؛ چيزايی که موقع انتخاب اون رابطه و اون آدم، اصلاً فکر نمیکرده اونقدر مهمه و تازه وقتی از دستشون میده؛ میفهمه و بديش هم اينه که معمولاً اونقدر آدم دير میفهمه که ديگه کاريش نمیشه کرد؛ به جز افسوس يا حسرتی که شايد برای يه عمر تو دل آدم میمونه ...
بهتر آنکه هرگز نبينمت در روياهای خويش تا بيدار شوم و جستوجو کنم دستانی را که حضور ندارند يک پنجره |
|
آدم دلش می خواد بانوی اين شعر باشه...
وقتی نيستی عاشقت باشم میميرم يا عاشقت نباشم؟ نمیدانم کجا میبری مرا همراهت میآيم تا آخر راه و هيچ نمیپرسم از تو هرگز. عاشقم باشی میميرم يا عاشقم نباشی؟ اين که عاشقی نيست اين که شاعری نيست واژهها تهی شدهاند بانوی من! به حساب من نگذار و نگذار بی تو تباه شوم! با تو عاشقی کنم يا زندگی؟ در بوی نارنجی پيرهنت تاب میخورم بیتاب میشوم و دنبال دستهات میگردم در جيبهام میترسم گمت کرده باشم در خيابان به پشت سر وا میگردم و از تنهايی خودم وحشت میکنم. بی تو زندگی کنم يا بميرم؟ نمیدانم تا کی دوستم داری هرجا که باشد باشد هرجا تمام شد اسمش را میگذارم آخر خط من. باشد؟ بی تو زندگی کنم يا بگردم؟ همين که باشی همين که نگاهت کنم مست میشوم خودم را میآويزم به شانهی تو. با تو بميرم يا بخندم؟ امشب اسبت را میدزدم رام میشوم آرام مبهوت عاشقی کردنت. با تو اول کجاست؟ با تو آخر کجاست؟ از نداشتنت میترسم از دلتنگيت از تباهی خودم همهاش میترسم وقتی نيستی تباه شوم. بی تو اول و آخر کجاست؟ واژهها را نفرين میکنم و آه میکشم در آينهی مهآلود پر از تو میشوم بی چتر. من بی تو يعنی چی؟ غمگين که باشی فرو میريزم مثل اشک. نه مثل ديوار شهر که هر کس چيزی بر آن به يادگار نوشته است. تو بيشتر منی يا من تو؟ در آغوشت ورد میخوانم زير لب و خدا را صدا میزنم. آنقدر صدا میزنم که بگويی: جان دلم! |
|
تشنه بودم
و در اقيانوس هستی ات هلاک شدم تو يخ بسته بودی و حضورم از سرمايت سوخت. نامت هر لحظه تکرار می شود اما ديگر آن را به خاطر نمی آورم دستانت که نوازش می کرد بر گردنم حلقه بست. من مرده ام در اين ديرهنگام ترا ترک کرده ام در طلب اما می دانی چگونه؟ دعاگو تا عاشق. دلقک |
|
"نقیض یک قضیه صادق یک قضیه کاذب است، اما نقیض یک حقیقت ژرف گاهی حقیقت ژرف دیگری است."
جزء و کل --- هايزنبرگ تنهايی پر هياهو |
|
ما ندانستن را دوست داريم
امروز که تو با مرد ديگری هستی من هم مرد ديگری شده ام. تنها فرق من با او اين است که تو در من گذشتهء خودت را می بينی و در او آينده ات را. هشت سال بعد تو زن ديگری خواهی شد که در مرد ديگری نيز گذشته ات را خواهی ديد. آنروز می بينی که من و تو و تمام آدمهای ديگر همه يکی هستيم، و عشق توهمِ انتخابِ يکی است برای تجسم آنچه که دوست داريم. آنروز بيا و کنارم بنشين تا با هم گذشته ها را مرور کنيم. کمی می خنديم، اشک می ريزيم، و به چينهای صورتِ ديگری نگاه می کنيم، تا در آنها شبهايی را که به هم فکر می کرديم بشماريم. هاه! ما غريبه ها را ترجيح می دهيم، چون می توانيم آنها را آنگونه که دوست داريم بشناسيم. ما از کسانی که می شناسيم می ترسيم. خدا را شکر غريبه هم که زياد است، هر بار يکی آشنا می شود ديگری از راه می رسد. می دانی، برای هر کدام از ما تنها يک نفر هست که تا دنيا دنياست غريبه می ماند. نام او هست «من»، که هر روز از ديروز غريبتر می شود و ما هر روز او را به هر کسی ترجيح می دهيم. |
|
سر-شانه هات
بالش کدام مسافر ِ در راه مانده ی ديگر شد که اين چنين رد پاهاش بر دستانت به جای مانده است |
|
پ.ن: مجيد جان، تذهيب نه، تهذيب!! |
|
شخصيت بی تصوير
ادبيات به کمک زبان ويژه ی خود واقعيت را می آفريند و نسبت به سينما، که معمولا واقعيت را مصور می کند، سرشت خلاقانه تری دارد و به کمک زبان، تصويرهای تصور شدنی و چند لايه می سازد. زن اثيری رمان بوف کور، در نقش خيال هر کدام از مخاطبان شکل خاصی پيدا می کند و در نتيجه رمز و راز آن شخصيت حفظ می شود. اما همين زن در روايت سينمايی در قالب بازيگر خاصی جلوه گر می شود و وجه ماورايی و رازآلودش را از دست می دهد. داش آکل در داستان صادق هدايت با يک نگاه دل بسته ی مرجان می شود و اين عشق زندگی اش را به نابودی می کشد. از ديد هدايت چشمان گيرنده و جادويی مرجان سبب ساز اين عشق ويرانگر می شود، اما در روايت مسعود کيميايی، مرجان به قالب بازيگری در می آيد که به قول استاد کاووسی با مژه ی مصنوعی می خواهد دلبری کند و با آن که بازی بدی ندارد هرگز نمی تواند جانشين مناسبی برای دختری باشد که با يک نگاه قهرمان داستان را تسخير می کند. بنابراين نقل داستان و پردازش شخصيت از طريق سينما، گاهی به مراتب سخت تر و خطيرتر از روايت های ادبی است. در فيلم ربکا (آلفرد هيچکاک)، ربکا زنی بی تصوير است. تمام داستان زير سايه ی حضور سنگين اين زن روايت می شود، اما او هرگز در فيلم به تصوير کشيده نمی شود. اتفاقا مهم ترين عامل اعتبار فيلم نيز در بی تصوير بودن اين زن است و اگر هيچکاک با توسل به ترفند فلاش بک بازيگری را در نقش او قرار می داد، به احتمال قريب به يقين باعث ويرانی فيلم می شد. در اين فيلم همه از زيبايی و جذابيت و کمال و خوش لباسی و آداب دانی و حسن سليقه ی ربکا سخن می گويند و از او تصويری مثالی از زنی آرمانی می سازند. در واقع مؤلفه های زبان جانشين نشانه های تصويری می شود تا هر مخاطبی در نقش خيال خود ربکای آرمانی را بيافريند. اما اگر اين ربکا در قالب بازيگر خاصی تجسم می يافت، تمام آن تصوير آرمانی فرو می ريخت. به اين ترتيب ربکا بدون آن که ديده شود، به محوری ترين شخصيت فيلم بدل می شود و اين در کل تاريخ سينمای جهان اتفاقی تقريبا بی بديل است. بهزاد عشقی --- مجله فيلم ××××× داشتم فکر می کردم اين قضيه ی "شخصيت های بی تصوير"، تو زندگی واقعنی مون هم چه همه زياد صدق می کنه. تو اشل کوچيکش می شه همون اولای دنيای وبلاگ نويسی.. تا قبل از اين که آدمای پشت اون نوشته ها صاحب تصوير بشن، چه قد تصوراتمون متفاوت بود، برداشت هامون، عکس العمل هامون.. بعدنا که کم کم آدما صاحب چهره شدن، خيلی چيزا تغيير کرد، خيلی تصورها يه جور ديگه از آب دراومد، گاهی بهتر، گاهی بدتر، و خيلی چيزها خراب شد.. و اين، اجتناب ناپذير بود.. تو زندگی روزمره هم که خوب نگاه کنيم، بازم قضيه همينه.. بعضی آدم ها برامون تا يه مدت طولانی، "شخصيت بی تصوير" هستن.. تصوير نه صرفا به معنای چهره، تصوير به معنی تصوری که ما ازشون تو ذهنمون درست می کنيم، بتی که می سازيم، توهمی که با واقعيت اشتباهش می گيريم.. و بعد، مدام تلاش می کنيم تا اون تخيل رو به تصوير بکشيم، بهش نزديک بشيم، لمسش کنيم، زندگی ش کنيم.. غافل از اين که اون تصوير، تا زمانی قشنگ و باشکوهه که در حد همون تصوير و رويا باقی بمونه.. اما وقتی دچار معادل واقعی شد، ممکنه معادله مون درست از آب در نياد.. ممکنه اون معادله با پارامترهای ما همخونی نداشته باشه.. ممکنه معادله هه هيچ وقت به جواب نرسه.. يا حتا ممکنه معلوم شه که معادله از اساس اشتباه بوده.. چند تا از ما تصوير "شخصيت های بی تصوير"مون رو از نزديک تجربه کرديم و بعد پشيمون شديم؟ يا چند تامون "شخصيت بی تصوير" رو زندگی کرديم و هرگز پشيمون نشديم؟ |
|
میخواهم تو را
جوری پرستش کنم که خدا خودش را از اول خلق کند |
|
با تو
روزها يک خط ِ آبی کوتاه بی تو روزها يک خط ِ دراز ، سياه |